بی عنوان

چنین گفت موبد که مرده بنام به از زنده دشمن بدو شادکام

بی عنوان

چنین گفت موبد که مرده بنام به از زنده دشمن بدو شادکام

بی عنوان


  • ۰
  • ۰

اشعث قیس کندی

در الوثائق السیاسیه آمده است که اشعث پیش از اسلام یهودی بود و در سنه الوفود با هفتاد تن دیگر به مدینه آمد و امیر ایشان بود و جملگی مسلمان شدند و کنده را نیز به اسلام درآوردند. لکن چون پیامبر وفات یافت او در حضرموت زکات را رد کرد و در زمره مرتدین در آمد و دیگران که با خلیفه بیعت نکرده بودند گرد آورد و از پرداخت زکات منع نمود. چون خبر به مدینه رسید خلیفه اول زیاد بن لبید را با لشکری به یمن فرستاد و ایشان جنگیدند تا او و پیروانش در قلعه ای محصور شدند. زیاد بر ایشان سخت گرفت و آب را بست و چون پسر قیس چاره نیافت برای خود و ده تن از خویشانش امان خواست تا به مدینه روند و خلیفه در باب ایشان حکم کند و دروازه های قلعه را گشود تا لشکریان زیاد وارد شدند و نقل است که ایشان جز همان ده نفر دیگران را کشتند و اشعث خون دیگران را به ازای خود و نزدیکانش فروخت. چون به مدینه وارد شدند خلیفه او را که بزرگ کندیان بود عفو کرد و خواهرش ام فروه را به عقد او درآورد که جعده بنت اشعث حاصل همین ازدواج بود. او بار دیگری نیز در یمامه جمعی از قبیله اش را فریب داد و باعث شد تا یمامه بواسطه خیاونت وی مغلوب خالد شود و چنین شد که او را کندیان عرف النّار نامیدند که کنایه از خائن بود.

پیش از این به برخورد پیامبر و فتنه ی عبدالله بن ابی در زمان ایشان و حصر خانگی طبیعی وی پرداخته و شد و در شماره قبل نیز در گفتاری کوتاه به بررسی کلی وضعیت منافقین پس از رحلت پیامبر تا زمان حکومت امیرالمومنین پرداختیم. با این حال آنچه منظور این مجموعه مطلب است بررسی وضعیت اهل نفاق در زمان حکومت دینی نیست بلکه توجه به شخصیت های ظاهر الصلاح و ملا قوم در حکومت دینی است که هر یک به تنهایی موجب فتنه می شدند و با برخورد قهری نیز از سوی نظام اسلامی مواجه نشدند چرا که حاکمیت بدلایل متعدد محدودیت های جدی با برخورد با ایشان داشته است.

گفته شد که منافقین پس از پیامبر یا در حکومت خلفای اول و دوم جای گرفتند و یا با خلافت عثمان کار بشکلی قرار گرفت تا آل امیه به قدرت رسیدند و کار دسته دیگر منافقین زمان پیامبر نیز که مرتد شدند را خلیفه اول یکسره کرد.

اما پس از حکومت امیرالومنین علیه السلام در منافقین تغییرات اساسی رخ داد و دسته های جدیدی در میان ایشان شکل گرفت که نه با اساس اسلام خصومت داشتند و نه به طمع بهره آن مسلمان شده بودند. گروهی از ایشان کج فهمان بی بصیرتی بودند که در بیست و پنج سال تنها پوسته ای از اسلام دیده بودند و نه دیندارانی ریشه دار بودند و نه کافرانی کینه جو. بلکه ایشان را کج فهمی به نفاق سوق داد و نادانیشان اسباب دست معاویه و امثال اشعث شد که از معروفترینشان ابن ملجم است و دیگر باقی باقیماندگان خوارج.

دسته دیگر آنهایی بودند که صولتشان بواسطه عدالت امیرالمومنین علیه اسلام بر باد رفته بود و کینه ایشان از امام و حکومت آن حضرت مادی بود و نیتشان از براندازی نه خصومت با اسلام بود و نه همداستانی با معاویه. بلکه شناخت کاملی از حق و باطل داشتند اما دنیا دوستی ایشان را از مسلمانی منع کرده بود. عمده این جماعت در فتنه جمل حاضر شدند. طلحه و زبیر از ایشان بودند و قائله شان با شکست نظامی فیصله یافت.

گروه دیگر مزورانی خطرناکتر چون اشعث بن قیس کندی بودند. ایشان با تمام اطراف حق و باطل همداستان می شدند تا زمانی که وزنه یکی سنگین تر شود و کار بر هر کس قرار گرفت ایشان سهم خواه پیروزی باشند.

این در حالتیست که کوفه در زمان امیرالمومنین علیه السلام چون دیگر بلاد عرب شهری قبیله ای بود و عهد شکنی و یا وفای رییس هر قبیله سرنوشت مردم و جامعه را دستخوش تغییر میکرد. همچنین که مردمان کوفه را که شهری تازه تاسیس بود مجموعه ای مختلط از اقوام گوناگون تشکیل میداد و در تیجه سپاه امام وابستگی اساسی به روسای قومش داشت. مجموعه مسلمانانی که با امام علیه السلام بعنوان جانشین عثمان بیعت کرده بودند و نه جانشین پیامبر و برخلاف آنچه امروز تصور می شود شیعیان کوفه که جمعیت آن را تا 180 هزار نفر نوشته اند انگشت شمار بودند.

در یک چنین وضعیتی حضور منافین در کوفه آشکارا موثر بود و ایشان بواسطه نفوذ خود بعضا نفاق خود را پنهان نیز نمی کردند. به جرات میتوان عنوان یکی از بزرگترین منافقان تاریخ را پس از پیامبر به اشعث بن قیس کندی داد که به پشتوانه موقعیت خود امیر مومنان یز توان برخورد با وی را نداشتند و یک تنه توانست در صفین امام را به شکست وادار کند و معاویه را برهاند و مانع از جنگی دیگر شود. ابن ابی الحدید نقل میکند که در زمان امیرالمومنین فتنه و طحمتی نبود مگر اینکه اصل آن به اشعث بر میگشت. در حدی که توان برخورد با او از حاکمی چون امیرالمومنین نیز گرفته شده بود.

معدی کرب ابا محمد اشعث بن قیس کندی بزرگ آل کنده در حضر موت بود پیش از اسلام و قوم کنده از سادات اعراب قحطانی اند که تا به امروز اخلافشان جمعیتی کثیر در عراق و شمال آفریقا و یمن را شامل می شوند و در آن روزگار حاکمان یمن بودند تا بعثت پیامبر که اشعث 25 سال داشت. نقل است که او را بواسطه ژولیدگی موهایش اشعث لقب دادند و چون پدرش در یمن بدست آل مراد کشته شد سپاهی به خونخواهی گرد آورد و لکن در محل بنی مراد دچار اشتباه شدند و به بنی حارث حمله کردند اما شکست خوردند و اشعث اسیر ایشان شد. و سه هزار شتر فدیه داد تا او را آزاد کردند و پیش و پس از او این تعداد شتر خونبهای هیچ عربی نبود و از همین جا میتوان جایگاه اشعث و کندیان و ثروت و مکنت ایشان را دریافت. 

در الوثائق السیاسیه آمده است که اشعث پیش از اسلام یهودی بود و در سنه الوفود با هفتاد تن دیگر به مدینه آمد و امیر ایشان بود و جملگی مسلمان شدند و کنده را نیز به اسلام درآوردند. لکن چون پیامبر وفات یافت او در حضرموت زکات را رد کرد و در زمره مرتدین در آمد و دیگران که با خلیفه بیعت نکرده بودند گرد آورد و از پرداخت زکات منع نمود. چون خبر به مدینه رسید خلیفه اول زیاد بن لبید را با لشکری به یمن فرستاد و ایشان جنگیدند تا او و پیروانش در قلعه ای محصور شدند. زیاد بر ایشان سخت گرفت و آب را بست و چون پسر قیس چاره نیافت برای خود و ده تن از خویشانش امان خواست تا به مدینه روند و خلیفه در باب ایشان حکم کند و دروازه های قلعه را گشود تا لشکریان زیاد وارد شدند و نقل است که ایشان جز همان ده نفر دیگران را کشتند و اشعث خون دیگران را به ازای خود و نزدیکانش فروخت. چون به مدینه وارد شدند خلیفه او را که بزرگ کندیان بود عفو کرد و خواهرش ام فروه را به عقد او درآورد که جعده بنت اشعث حاصل همین ازدواج بود. او بار دیگری نیز در یمامه جمعی از قبیله اش را فریب داد و باعث شد تا یمامه بواسطه خیاونت وی مغلوب خالد شود و چنین شد که او را کندیان عرف النّار نامیدند که کنایه از خائن بود.

در زمان خلیفه دوم به ریاست قبیله اش در فتح ایران و روم شرکت کرد و در اصفهان و قادسیه و همدان جنگید و یک چشم خود را نیز در یرموک از دست داد و در زمره جانبازان درآمد. با روی کار آمدن عثمان، اشعث به حکومت آذربایجان منسوب شد و  از جمله کسانی بود که خلیفه به او اقطاع داد و اقطاع زمین هایی بود که سودش را و خودش را به کسی میبخشیدند و عثمان سالی صد هزار درهم از خراج آذربایجان را به او بخشیده بود.

پس از عثمان کار آذربایجان همچنان بدست اشعث بود تا قائله جمل خوابید و پس از آن امیرالمومنین علیه اسلام او را که رو به فساد و اختلاس آورده بود طی نامه ای به کوفه فراخواند که "هر گاه فرستاده ام این نامه را بتو داد ، بسوی من رهسپار شو و آنچه از مال مسلمانان نزد توست با خود حمل کن و بیاور" و اشعث را از ولایت عزل نمود و زیاد بن مرحب همدانی را با دست خط خود به آذربایجان فرستاد. چون اشعث فرمان امام را دریافت روی منبر رفت و چنین گفت که "ای مردم ! خلیفه عثمان که مرا به حکومت آذربایجان گماشته بود در گذشته است ، و از آن وقت تا کنون آذربایجان در دست من است . پس از وی علی به خلافت رسیده ، و سرگذشت وی را با طلحه و زبیر همه شنیده اید ، اکنون که مردم بلاد جملگی با وی بیعت کرده اند اطاعت او بر ما نیز لازم است..." اما پس از آن با معاویه مکاتبه نمود تا به شام برود. پس وارد بر خویشان و نزدیکان خود شد و ابن قطیبه دینوری نقل میکند که با یاران خود چنین گفت که "حقیقت این است که نامه ای از علی برای من رسیده که مرا به وحشت انداخته است ، چون علی خواهی نخواهی اموال موجود در خزانه آذربایجان را از من خواهد گرفت مـن تصمیم دارم بـــه معاویه بپیوندم..." و نظر ایشان را جویا شد. لکن کندیان که از زمان حکومت حیره با غسانیان که در شامات حکومت میکردند در نزاع بودند معاویه را وارث ایشان میدانستند و او را بدلایل کینه های جاهلی از پیوستن "به شام بازداشتند و نقل است که گفتند مرگ برای تو زیبنده‌تر از رفتن به‌سوی معاویه است؛ آیا شهر و عشیره‌ات را رها می‌کنی و راهی شام می‌شوی..؟" چون این سخنان به کوفه رسید امام حجر بن عدی را که از قبیله اشعث بود با نامه ای چنین به آذربایجان فرستاد که "اما بعد، تنها چیزی که تو را از جانب نفست مغرور ساخته و بر دیگران جرأت داده، مهلت خدا به تو است؛ زیرا تو از قدیم روزی خدا را می‌خوری؛ اما نسبت به آیات و نشانه‌های او انکار و الحاد می‌ورزی و از نصیب و بهره خود استفاده می‌کنی و تا به امروزت نیکی‌های خود را از بین برده‌ای؛ پس هرگاه فرستاده من این نامه را به تو داد، به‌سوی ما بیا و آنچه نزد تو از اموال مسلمانان می‌باشد، همراه خود بیاور..." چون پسر عدی به آذربایجان رسید اشعث را ملامت کرد و او را با خود به کوفه آورد و نقل است که در اموال بیت المال آذربایجان که با خود آورده بودند از صد تا چهارصد هزار درهم سکه بود و امام همه را ستاند. پس او حسنین را به شفاعت گرفت و امام سی هزار درهم به او داد و در منهاج البراعه نقل است که اشعث گفت: اینها کافی نیست؛ حضرت فرمود: یک درهم به آن اضافه نمی‌کنم؛ به خدا قسم! اگر اینها را هم برنمی‌داشتی، برای تو بهتر بود و گمان نمی‌کنم برای تو حلال باشد و اگر بدانم که بر تو حلال است، آنها را نمی‌گرفتم؛ اشعث گفت: آنچه را عطا کرده‌ای، با خدعه بگیر.

بعد از آن پسر قیس در کوفه ساکن شد لکن در آغاز صفین امام او را از ریاست کنده عزل نمود و حسان مخدوج را که بزرگ ربیعه بود جایگزین وی گرداند. ربیعه از طیره های کنده بودند و اشعث امارت هر دو را داشت اما امام او را از هردو برکنار کرد. لکن مالک اشتر و هانی بن عروه و عدی بن حاتم و زحر بن قیس وهانی نزد امام رفتند و در این امر اشکال کردند. چون زمان جنگ شد آل کنده از پیوستن به سپاه به بهانه عزل اشعث سر باز زدند و چون عده ایشان در لشکر موثر بود و از طرف دیگر بیم این می رفت که پس از خروج امیرامومنین کودتا کنند حضرت به خانه او رفتند تا او را به جایگاه پیشین اش بازگردانند. لکن اشعث نپذیرفت. حضرت بناچار یک روز کامل پرچم سپاه را بر خانه او افراشت و وعده داد تا او را در فرماندهی لشکر شریک کند تا سرانجام پذیرفت و فرماندهی جناح چپ لشکر نیز به او واگذار شد.

چون خبر ما جری به شام رسید معاویه مالک بن هبیره کندی را که از دوستان اشعث بود خواست تا نامه ای به او بنویسد و اشعث را بر امام بشوراند.او نیز اشعاری برای اشعث فرستاد ، و در آن حماسه سرایی نموده به تهییج و تحریک اشعث پرداخت و ربیعه و کنده را بواسطه رفتن به زیر پرچم حسّان بن مخدوج و عزل اشعث سرزنش نمود . چون یمنی ها از مفاد اشعار و نامه مذکور آگاه شدند شریح بن هانی بر خاسته و گفت : ای اهل یمن معاویه می خواهد بدین وسیله میان شما و ربیعه جدایی بیافکند از این اختلاف دست بردارید. حسّان نیز پرچم خود را برده در کنار جایگاه اشعث به پا داشت ولی وی آن را نپذیرفت . سپس امام علی (ع) به او پیشنهاد کرد پرچم را قبول کند ، ولی اشعث در پاسخ گفت : اگر اینکار در آغاز برایم احترام و شرف بود پایانش جز عار و ننگ نخواهد بود ! و آنرا رد کرد . سرانجام امیرالمومنین علیه السلام ناگزیر شد تا برای جلوگیری از تفرقه و اختلاف دو قبیله بزرگ کنده و ربیعه ، اشعث را به جناح راست بگمارد ، و با شرکت دادن وی در امارت سپاه او را خشنود سازد. چون کار لشگر در کوفه سامان گرفت امیرالمومنین آهنگ شام نمود و در کرانه فرات پیش رفت تا در دشت صفین در جنوب رقه اردو زد و این همان جا بود که قراولان معاویه به فرماندهی ابولاعور سلمی مستقر و بر معبر فرات مسلط بودند و راه آب را بر سپاه کوفه بستند. پس کوفیان یک روز بدون آب ماندند.

گفته اند که چون مالک اشتر نیز از اهل یمن بود اشعث بر وی بسیار حسود بود و در کسب شرافت در جنگ رقابت میکرد. در امامه والسیاسه بنقل از نصر بن مزاحم نقل است که در این هنگام رقعه ای در چادر اشعث پیدا شد که در آن نوشته بود "اگر اشعث امروز بار اندوه زای مرگ را که بر دل مردم تشنه است بر ندارد و از بین نبرد او را ملامت باشد و . . . و تو ای اشعث ، نژادۀ مردی از یمنی ، و هر مردی چون شاخساری که از ریشه خود بروید ، از نژاد خویش برآید." چون اشعث این را یافت هیجان زده شد و بر امیرمومنان وارد گشت و گفت "ای امیر المؤمنین آیا رواست که تو در میان ما باشی و شمشیر هایی در اختیارمان اما آن گروه آب را بر ما ببندند ؟ مرا مأمور حمله کن و بخدا سوگند باز نخواهم گشت مگر آنکه بمیرم ، به مالک اشتر هم دستور لده که با سواران خود مرا همراهی کند" پس امام اجازه داد و شب هنگام پسر قیس قوم خود را گفت هر کس که آب یا مرگ می خواهد ، وعدۀ دیدارمان صبحگاه است ، چون من آهنگ آب کرده ام ." همان شب دوازده هزار مرد که سلاح بر بسته بودند نزدش آمدند و اشعث گفت: میعاد ما امروز سپیده دم صبح است. چون کوفیان بر ابوالاعور خارج شدند معاویه عمروعاص را به کمک مردانش فرستاد و امام علیه السلام نیز مالک اشتر را فرستاد تا اشعث را یاری کند. پس شامیان را هزیمت دادند و بر آب مسلط شدند و نقل است که در این روز علمدار اشعث، معاویه بن حارث بود، که او را گفت: تو را به خدا بشتاب ! که نخعیان بهتر از کندیان نباشند." چون اشتر و یارانش نخعی و اشعث و کسانش کندی بودند و اشعث در کسب افتخار با اشتر رقابت می ورزید و قصدش آن بود که کندیان را به پیشدستی بر نخعیان وادارد. از اینرو آن پرچمدار می رفت و می گفت: "آیا  رواست در حالی که اشعث با ماست ما امروز تشنگی بکشیم، و اشعث نیکمردی است که چون شیر می رزمد..." اشعث گفت: به راستی که تو شاعری و چه نیکو مرا بشارت دادی. و خوش نداشت که مالک اشتر در گشودن آب با او مشارکت داشته باشد از این رو ندا داد : ای مردم ، افتخار فتح نصیب آن کسی است که پیشی گیرد...

چون نیت اشعث حمّیت قبیله ای و تعصبش نسبت به کنده و حسادتش بر مالک بود، امام ایشان را فرمود امروز شما به سبب حمیّت پیروز شدید و امر نمود تا سپاه معاویه را در استفاده از آب منعی نباشد و با ایشان مقابله به مثل نکنند.

چون محرم سپری شد و صفر رسید کار جنگ بالا گرفت و اساس نبرد در صفر سال سی و هفتم بود و معاویه که فرجام سپاهش را میدید در خودپسندی و ریاست طلبی اشعث که فرمانده نیمی از سپاه کوفه بود و بیش از بیست هزار از قبیله اش در لشکر بودند طمع نمود و نمایندگانی را برای مذاکره با او فرستاد. و ایشان وی را بزرگ داشتند و سیادتش را یاد کردند تا اینکه معاویه با برادرش عتبه چنین گفت که به دیدار اشعث بن قیس برو و هر طور که شده او را ملاقات کن ، و با وی دربارۀ جنگ و عواقب آن به گفتگو بپرداز ، زیرا اگر اشعث راضی به امری شود عامه نیز بدان رضایت می دهند.

عتبه رو به اردوی کوفیان نهاد و در مقابل سپاه عراق ایستاد و فریاد زد : با اشعث بن قیس سخنی دارم . مردم به اشعث گفتند : ای ابا محمد این مرد تو را می خواند . اشعث گفت : از او بپرسید کیست ؟ عتبه خود را معرفی نموده و گفت : من عتبه پسر ابوسفیانم . اشعث گفت : عتبه جوانی است با اراده و اختیار ، ناچار باید او را ملاقات نمود ! سپس نزد وی آمده و گفت : ای عتبه چه کار داری ؟ عتبه گفت : ای اشعث معاویه اگر می خواست کسی جز علی را ملاقات کند و با او به گفتگو بپردازد با کسی جز تو ملاقات نمی کرد ، زیرا تو رئیس مردم عراق و سرور اهل یمنی ! و هم کسی هستی که با عثمان خویشی داری ! و از جانب او والی آذربایجان بوده ای ، تو در میان سران سپاه علی مانند نداری ! ما می دانیم که تو تنها به سبب بزرگواری و کرامت از اهل عراق حمایت می کنی و به واسطه حمیت و دوری از ننگ و عار با مردم شام می جنگی ، تا کنون ما و شما آنچه باید دربارۀ یکدیگر روا داشته ایم ، ما از تو نمی خواهیم علی را ترک گویی ، و به یاری معاویه بشتابی ، چیزی را که از تو می خواهیم این است که دربارۀ بازماندگان بیاندیشی که صلاح ما و شما در آن است .

در این وقت اشعث عتبه را مخاطب ساخت ، و یکایک سخنان او را پاسخ داد . ولی در پایان گفت : امّا دربارۀ بازماندگان من نیز مانند شما به جان ایشان بیمناکم ! باید در این باره رأیی برگزینیم . چون عتبه نزد معاویه بازگشت و پاسخ اشعث را به او گزارش داد معاویه گفت: دیگر به ملاقات اشعث  مرو که این مرد بزرگ است و خود را بزرگوار می داند و گرچه بی میل به صلح و سازش نیست.

 با این حال که اشعث عتبه را دست خالی برگرداند لکن گفتار او وی را خوش آمد و بر خود غره شد و بر ترک جنگ جرات یافت و در شب هریر قوم خود را ندا داد"ای گروه مسلمانان ساعتی که بر ما می گذرد باید در حقیقت آن زمان فنا و نابودی عرب دانست ، بخدا سوگند در این سن و سالی که از من گذشته است هرگز روزی را چنین سهمناک ندیده ام . ای مردم شما که سخنان مرا می شنوید به آنها که غایب اند برسانید و بگویید اگر ما فردا را نیز مانند امروز به جنگ و خونریزی ادامه دهیم همانا نسل عرب را در معرض نابودی و هلاکت قرار داده حرمت های خویش را بدست خود تباه کرده ایم، شما می دانید من این سخن را از روی ترس از مرگ نمی گویم، خداوندا تو گواه باش که من آنچه شرط نصیحت است دربارۀ قوم و قبیله ام بجای آوردم ، و هیچگونه تقصیر و کوتاهی روا نداشتم ، این رأی من است شاید درست باشد ، شاید اشتباه و خطا."

چون خبر ماجری به اردوی شامیان رسید معاویه که تا شکست یک روز فاصله نداشت اهلش را خواند و گفت که به خدا اشعث راست می گوید: اگر ما فردا نیز مانند روز گذشته بجنگیم فنا و نابودی در انتظار ماست ، و آن وقت است که رومیان دست روی زنان و فرزندان ما شامیان خواهند افکند و ایرانیان زن و فرزند عراقیان را تصرف خواهند کرد ! راستی که این نظر آن مرد خردمند و با تقوی است! پس با عمروعاص شور کرد و پسر نابغه رای به نیزه کردن قرآن ها داد و یعقوبی در تاریخ خود آورده است که معاویه با اشعث در این باره نامه هایی رد و بدل کردند.

در روز بعد اشعث کندیان را از جنگ بازداشت و سپاه را منشق کرد و در بین جماعت اختلاف افتاد. پس اشعث خشمگین بر امام علیه السلام وارد شد و چنین گفت که "ای امیر المؤمنین من همانم که بوده ام ! آخر کار ما مانند آغاز کار ما نخواهد بود ، هیچکس بیشتر از من دوست دار مردم عراق و دشمن شامیان نیست ، اکنون دعوت شامیان و ارجاع امر را به کتاب خدا بپذیر ، زیرا تو در عمل به کتاب خدا از ایشان اولی هستی ، امروز مردم طالب بقاء و مخالف جنگ اند ." پس گفت: "ای امیر المؤمنین ما از تو می خواهیم دعوت این قوم را رد نکنی ، زیرا ایشان با تو از در انصاف در آمده اند ، به خدا اگر دعوت ایشان را نپذیری ، نه با تو وفاداری می کنیم و نه در راه تو نیرو و شمشیری بکار می بریم و نه اصلاً در کنار تو به جنگ می پردازیم ." پس اشعث به چادر معاویه رفت و با او سخت گفت که "ای معاویه برای چه این قرآن ها را بالای نیزه کرده اید ؟ معاویه گفت : برای آنکه ما و شما به فرمان خدا که در کتابش ضبط است رجوع کنیم ، شما یک نفر را که به او راضی هستید از جانب خود تعیین کنید ، ما نیز یک نفر را می گماریم ، سپس ایشان را وادار می کنیم در کتاب خدا نظر کنند و بدون آنکه از مفاد حکم خدا دربارۀ این امر تجاوز نمایند به حکمیت بپردازد . اشعث گفت : حق همین است! و نزد کوفیان برگشت و ایشان را از رای معاویه آگاه ساخت پس مردم پذیرفتند.

در این وقت شامیان گفتند : ما عمروبن عاص را از جانب خود تعیین می کنیم و به او رضایت می دهیم . اشعث بن قیس و قراء عراق که پس از آن خوارج نامیده شدند گفتند : ما نیز ابوموسی اشعری را اختیار نموده و به او رضایت می دهیم .لکن امام رای دیگر داشت و فرمود مالک اشتر را انتخاب می کنم. اشعث که با مالک اشتر رقابت داشت و به او حسادت می ورزید در این وقت فریاد زد: مگر اشتر نبود که این آتش در روی زمین بر افروخت ! آخر مگر ما اکنون جز در زیر حکم و نظر اشتر هستیم ؟ علی گفت : مگر نظر اشتر چیست ؟ اشعث گفت : نظر اشتر اینست که ما با شمشیر به جان یکدیگر بیافتیم و یکدیگر را بکشیم تا خواسته تو و اشتر برآورده شود .

در این وقت علی (ع) که به نظر معاویه پی برده بود از عصبیت ایشان آگاه بود مردم را مخاطب ساخته گفت : مصلحت در این است که ما هم یک نفر از قریش را که مانند عمرو باشد انتخاب کنیم ، و آن مرد همانا عبدالله بن عباس است ، عبدالله را در مقابل عمرو عاص قرار دهید ، زیرا اوست که هر گرهی را که عمرو ببندد وی با زیرکی و هوشیاری می گشاید . اشعث گفت : نه ، به خــدا هرگز تا روز قیامت دو نفر مُضَری بر ما حکومت نخواهند کرد . چون معاویه نمایندۀ خــود را از مُضر انتخاب کرده ناچـار تو باید نمـایندۀ خویش را از اهل یمن انتخاب کنی .علی گفت : آخر من می ترسم این یمنی شما فریب بخورد. لکن اشعث گفت : اگر یمنی به زیان ما هم رأی بدهد برای ما بهتر از آن است که مُضَری بر ما حکم کند.

ابن قتیبه دینوری می گوید : چون مدتی طول کشید و حکمین تعیین نشدند ، معاویه به یارانش گفت : شما می گویید علی چه کسانی را به نمایندگی خود تعیین خواهد کرد ؟ نمایندۀ ما همانا عمرو عاص است . عتبه بن ابی سفیان گفت : تو خود علی را بهتر از ما می شناسی . معاویه گفت : علی پنج نفر دارد که از ثقات او به شمار می آیند : عدی بن حاتم ، عبدالله بن عباس ، سعید بن قیس ، شریح بن هانی و احنف بن قیس . من اکنون ایشان را چنانچه باید برای شما وصف می کنم : امّا ابن عباس و احنف بن قیس مردانی چندان قوی و نیرومند نیستند ، و عدی بن حاتم مردی است که همواره با عمرو به سؤال و جواب خواهد پرداخت . و امّا شریح بن هانی به عمرو فرصت نمی دهد . و سعید بن قیس اگر از قریش بود عرب با او بیعت می کرد . با این وصف مردم از جنگ خسته شده اند ، و جز به مردی که دارای تقوی باشد رضایت نمی دهند ، مردانی را که من نام بردم هیچ کدام تقوی ندارند . شما نیک بنگرید ببینید در میان اصحاب رسول خدا (ص) کسی را سراغ دارید که اهل شام از ناحیه وی ایمن باشند ، و مردم عراق نیز به او رضایت دهند ؟! عتبه برادر معاویه گفت : آری این مرد ابوموسی اشعری است. و نقل است که پیشنهاد ابوموسی را نیز معاویه به اشعث داد. پس اشعث نزد امام علیه السلام آمد و گفت: مردم به شخصی رضایت داده اند که اهل شام و عراق هر دو به تقوای او ایمان دارند ، و او همانا ابوموسی اشعری است. پس امام پذیرفت. چون قرار داد تعیین حکم ، و موضوع آن از جانب مام نوشته شد و آن را برای معاویه بردند معاویه با جمله:« هذا ما تقاضی علیه امیر المؤمنین»  مخالفت کرد و به حامل آن گفت : من مردی تبهکارم اگر اقرار کنم علی امیر المؤمنین است و آنگاه با او بجنگم. پس پسر عاص گفت تنها نام علی و نام پدرش را بنویسید و بیاورید ، علی امیر شماست نه امیر ما. فرستاده امام بازگشت و خواست معاویه را عنوان نمود. پس احنف بن قیس امام را مخاطب ساخته گفت: امیر المؤمنین را از روی نام خود بر مدار. لکن اشعث بن قیس مانع شد و گفت:« ای علی این اسم را محو کن و کار را بگذران ... پس امام به اجبار عنوان امیرالمومنین را از وثیقه حکمیت حذف کرد.

مردانی از هر دو طرف نیز که در مجلس حاضر بودند بر آن گواهی دادند و از جمله آنها اشعث بن قیس بود . اما مالک اشتر حاضر نشد نامش را در ذیل عهد نامه بنویسند.  اشعث به مالک گفت بیا و بر این عهد نامه گواهی بده ، لکن مالک در پاسخ گفت : "بخدا سوگند ای یک چشم که در نظر گرفتم یک شمشیر خود را از تو آکنده سازم ، چه مردمی را کشته ام که از تو بدتر نبودند و من می دانم که تو جز فتنه جویی نظر نداری و جز بر محور دنیا و گزیدن آن بر آخرت نمی چرخی" گفته می شود که در آن لحظه گویی بر بینی اشعث آهن گداخته گذاشته شد . سپس گفت: با این همه من بدانچه علی امیر المؤمنین انجام دهد رضایت دارم.

اشعث وثیقه را با شادمانی برداشته و در میان صفوف سپاه شام و عراق به گردش پرداخت ، و پی در پی آن را برای مردم می خواند ، تا آنکه همگی از مفاد نامه آگاه شدند. شامیان به آنچه در متن قرار داد نوشته شده بود رضایت دادند ، ولی در میان سپاه عراق گروهی که بعداً خوارج نامیده شدند با مفاد آن مخالفت نمودند و سر به شورش نهادند ، تا جائیکه یکی از ایشان به نام عروه بن ادیه با شمشیر خود به اشعث حمله کرد که او را بکشد ، ولی شمشیرش به خطا رفت . پس شد آنچه شد و داستان حکمیت با رای پسر نابغه پایان یافت.

با این حال پس از آن و بدلایل متعدد نظیر عهد شکنی معاویه آهنگ شام نمود لیکن خوارج بر امام شوریدند و جالب اینجا که یکی از دلایل خود را حضور امثال اشعث در گرد امیرالمومنین عنوان نمودند که حتی بقول سرکرده ایشان اشعث کسی بود که نه میلی به جهاد داشت و نه فهمی از دین. چنانکه امیر ایشان در نامه خود به امیرالمومنین علیه اسلام می نویسد "فَلَمَّا حَمِیَتِ الْحَرْبُ وَ ذَهَبَ الصَّالِحُونَ؛ عَمَّارُ بْنَ یَاسِرٍ وَ أَبُو الْهَیْثَمِ بْنِ التَّیَّهَانِ وَ أَشْبَاهِهِمْ، اشْتَمَلَ عَلَیْکَ مَنْ لَا فِقْهَ لَهُ فِی الدِّینِ وَ لَا رَغْبَةً فِی الْجِهَادِ، مَثَلُ الْأَشْعَثِ بْنِ قَیْسٍ وَ أَصْحَابُهُ وَ استَنزَلوکَ حَتَّى رَکَنْتُ إِلَى الدُّنْیَا، حِینَ رُفِعَتْ لَکَ الْمَصَاحِفِ مَکِیدَةُ.

با این حال امام بدلیل نفوذ بیش از حد اشعث در بین کوفیان و قدرت قبیله اش امکان حذف و یا محدود کردن وی را نداشت. چون کار خوارج یکسره شد و اوضاع عراق سامان یافت امام مجددا آهنگ شام نمود لکن اشعث به کار شکنی پرداخت و او که به جنگ با خوارج که عمدتا از اعراب حجاز بودند حریص بود در نزاع با شامیان اکراه داشت و تا میتوانست در این امر خدعه کرد و سپاه امام را که پس از نهراوان نیت شام داشت به بهانه اینکه مردم از جنگ خسته اند به کوفه بازگرداند.

گستاخی اشعث بر امیر مومنان چنان بود که نقل است روزی در مسجد سخنان ایشان را قطع کرد و گفت که این سخنان به زیان تو است و نه سود تو. پس حضرت بر او عتاب کرد که "چه کسی تو را آگاه کرد که چه چیزی به سود یا زیان من است؟ لعنت خدا و لعنتِ لعنت کنندگان بر تو باد ای متکبر، متکبرزاده منافقِ پسر کافر، سوگند به خدا تو یک بار در زمان کفر و بار دیگر در حکومت اسلام اسیر شدی و مال و خویشاوندی تو هر دو بار نتوانست به فریادت برسد، آن کس که خویشان خود را به دم شمشیر سپرد و مرگ و نابودی را به سوی آن‌ها کشاند سزاوار است که بستگان او بر او خشم گیرند و بیگانگان به او اطمینان نداشته باشند."

اشعث در به شهادت رساندن امیرالمومنین نیز نقش داشت و چون ابن ملجم مرادی به سبب قرارداد از کندیان بود به منظور قتل امام وارد کوفه شد؛ در خانه او جای گرفت و صبح ماجرا نیز اشعث خود او را به مسجد برد تا مبادا او در میانه راه از کار منصرف شود.

اشعث پس از امیرالمومنین اندکی بیشتر نزیست. در کوفه درگذشت و در هنگام مرگ 63 سال داشت.

از اشعث قیس کندی دختری بنام جعده و پسری بنام محمد از دیگران مشهور ترند چنان که امام صادق علیه السلام فرمود اشعث در قتل امیرالمومنین شریک بود و دخترش امام حسن را به شهادت رساند و فرزندش در خون امام حسین علیهم السلام دست داشت.

در داستان ازدواج دختر اشعث با امام حسن علیه السلام نقل است که حضرت علی علیه السلام ام عمران، دختر برادر اشعث، سعید بن قیس همدانی را برای فرزندش خواستگاری کرد که خود قیس از اصحاب ایشان بود بر خلاف برادر. لکن سعید از امام در این مورد فرصت خواست تا با مادر دختر مشورت کند. چون  برادر اشعث از نزد آن حضرت خارج شد، با اشعث روبه‌رو گردید و ماجرای را نقل کرد. لکن اشعث او را گفت که: چرا دخترت را به حسن بن علی می‌دهی تا در آینده به شما فخر بفروشد و نسبت به دخترت بدی کند و بگوید: من پسر پیامبر و امیرالمؤمنین هستم؟! پس گفت که فرزندت را به اقوامت بده و فرزندش محمد را به دامادی او پیشنهاد کرد و از او قول گرفت. پس وارد بر امیر مومنان شد و از داستان دختر برادرش با امام پرسید. پس گفت آیا نمی‌خواهی برای فرزندت کسی را معرفی کنی که از نظر خانوادگی بسیار شریف‌تر و از جهت حسب و نسب بسیار بزرگوارتر و از نظر زیبایی بسیار بالاتر است و از نظر مال ثروتمندتر است؟! حضرت فرمود: در این مورد من با مردی صحبت کردم. اما اشعث گفت: با آن کسی که صحبت کردی، دخترش ازدواج کرد. حضرت فرمود که او همینک بقصد شور با همسرش از این جا خارج شد و اشعث گفت که دخترش را به عقد فرزندم محمد در آوردم. حضرت از زمان واقعه پرسید و اشعث پاسخ داد. پس  امام پیشنهاد او را پذیرفت.

چون قیس از این ماجری مطلع شد برادرش را چنین خطاب داد که ای مردِ یک چشم! با من نیرنگ باختی؟ و اشعث پاسخ داد که: کورِ خبیث تو هستی که خواستی درباره فرزند پیامبر مشورت کنی. آیا تو احمق نیستی؟ پس بر امام حسن علیه السلام وارد شد و گفت به خدا قسم حرکت نمی‌کنی مگر اینکه عبا و ردای قوم کَنده را زیر پایت فرش می‌کنیم و بعد قبیله کنده در دو طرف صف بستند و از امام استقبال نمودند و عباهایشان را در مسیر انداختند.

با این حال جعده را فریب معاویه به همسری یزید بر آن داشت تا همسر خود را به زهر قاتل مسموم نماید و امام حسن وی را لعنت نمود. پس از آن معاویه جعده را از یزید بازداشت که آنکه شوهر خود را میکشد را باکی از قتل یزید نیست. پس جعده به عقد یعقوب پسر طلحه در آمد و با مرگ او در واقعه حره، عروس عباس بن عبدالله فرزند ابن عباس شد. با این حال نسلی از ایشان باقی نماند جز فرزندان ابوبکر نوه طلحه که ایشان را فرزندان مسمه الازواج میخواندند که به معنی مسموم کننده شوهران است.

محمد بن اشعث نیز از امرای بنی امیه بود و همو بود که جامعه از پیکر امام حسین علیه السلام ربود. فرزندان اشعث تا قرن سوم در امور عراق نقشی موثر داشتند و با نیرنگی که از پدر به ارث برده بودند با رنگبازی همیشه در جناح پیروز جایگرفتند.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی